نشسته ام روی یکی از همان صندلی های انتهای اتوبوس.
کنار پنجره،کنار پنجره بودن را دوست تر دارم:)
بخار ناشی از ماسک زدن،عینکم را می پوشاند،داستان ها داریم من و این بخار!
طبق عادت هندزفری ام را در گوش هایم جا میدهم و دل و جان را به یک موسیقی،این بار اما نقش خیالِ همایون شجریان:)
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من.
و فقط باید گوش سپرد.گوشِ جان.من حقیقتا عاشق این موسیقی ام.
حرکت کرد.
چشمانم را با آسمان ابری گره زدم:)
من چقدر آسمان ابری را دوست دارم.انگار که حرف ها دارد برای گفتن اما نمیتواند چیزی بگوید،فقط بغض میکند و با اشک های پاکش دل های گرفته مارا هم پاک میکند،زمین را پاک میکند و هوا را.
میبینمش:)
صورت گردِ زیبایش را میبینم.آخ که چقدر دلم برایش تنگ شده بود.اما این بار زیباتر از همیشه بود.تماما شکوه.تماما درخشش.
از لحظه ای که پیدایش شد فقط آن را نگاه میکردم.شوخی اش گرفته بود.گاهی پشت شاخه های عریان درختان میرفت و گاهی سیاهیِ ابری او را در آغوش میکشید.و من همان لحظه دلم برایش تنگ میشد.
چقدر میتواند زیبا باشد؟!
لحظه ای دیگران را نگاهی کردم. چند نفری سرگرم گوشی هایشان بودند و چند نفری هم چشم دوخته بودند به کف اتوبوس.برخی هم نگاهشان به صندلی جلویشان.دلم گرفت.واقعا ماهِ کاملِ زیبا ارزش نگاه را ندارد؟!حتی یک لحظه؟!
میدانم.بخدا میدانم مشکلات زیاد است و ذهن ها پریشان.اما چه کسی میداند که لحظه دیگری هم باشد و بتوانیم ماه را ببینیم؟بتوانیم از زیبایی هایی که هست لذت ببریم؟مشکلات همیشه هست،هیچ وقت انسان بدون رنج نخواهد ماند.بدون درد نخواهد بود.این لحظه ها نمی مانند،و از همه مهم تر ،تو همیشه نیستی.
پ ن: بالاخره توانستم از پس کلی ساختمان بلند بالا،جایی را پیدا کنم و عکسی بگیرم.
درباره این سایت